میرزایی
میرزایی
زهرا هم آسمانی شد........
چقدر نام زهرا به تو می آمد . روحت شاد
حسینی
سلام . سال نو مبارک
اين روزها به سبب سفر علمي در لبنانم كشوري كه با ديدن عكس امام صدر در بيروت و جنوب و بعلبك و صيداو.... به ياد شما بودم و هر بار فاتحه اي نثار روح بلندتان كردم. اميد كه دعايم كنيد....
حسینی
چقدر جاى تو خاليست..
جاى خالى ات را با هيچ چيز نمى توان پر كرد!
حتى با گزينه مناسب!
میرزائی
سال نود
بدترین سال زندگیام
از دست دادن دو سیدعلی
سیدعلی سیدمحسنی، دوستم در بهار سال نود
سیدعلی، پدرم در زمستان سال نود
لعنت به این نود!
باقریان
سلام
بعد از چند ماه خانم همسايه را ديشب ديدم ،خيلي شكسته شده بود و غم از چشمانش موج مي زد اسفند سال پيش بودكه جوانش را از دست داد.امين پسر مؤدب و مهربان همسايه يكسالي ميشود كه مسافر سفرآخرت شده و....
لي لي خانم شله زرد نذري درست كرده بود وقتي ازدستش گرفتم با بغض گفت :خانم حسيني خيرات امينمه!گفتم روح مهربانش شاد.قبول باشه نذرتون به حق امام مجتبي(ع).
خدايا! روح همه در گذشتگان و برزخيان خصوصا آقاي سيد محسني، امين، زهره دوستم و...قرين رحمت بي انتهايت كن به بركت صلوات بر حصرت نبي(ص) و خاندان مكرمش.اللهم صل علي محمد و آل محمد وعجل فرجهم
حسيني
میرزایی

برای شادی روحش فاتحه ای بخوانید
میرزائی
سید خیلی ناراحتم یک کاری برام بکن ممنون.خدا رحمتت کنه
میرزایی
سید امیدوارم تو این روزها و شبهای سوگواری همانطور که ما به یادت هستیم تو هم به یاد ما باشی ودعامون کنی.
میرزائی
روحت شاد دوست عزیز ...
سیادت تاجی است بر سر و افتخاری ست که خدای سبحان روزی نموده است. جناب سید محسنی بزرگوار عیدتان مبارک. از باب تبرک و تیمن دعای خیرمان فرمایید. باشد که سلوک متعالی حضرت امیر(ع) توشه راهمان شود.....
حسینی
علي در عرش بالا بي نظير است
علي بر عالم و آدم امير است
به عشق نام مولايم نوشتم
چه عيدي بهتر از عيد غدير است؟
سلام عیدت مبارک سد عیدی ما یادت نره
ممنون میرزایی
خدایا ابرو کمان بی مروت تنهایم گذاشت...
سلام علی. خوبی خوشی سلامتی؟ من که بد نیستم الحمدلله. راستی اونجا هوا چطوره؟
پسر جون هواست هست الان چه ماهیه؟ الان آبانه. میدونی الانا دیگه خدمتت تو آینده روشن تموم میشد. قرار بود که بری. راحت شی. اما تو خیلی زودتر رفتی. راحت شدی. هم از خدمت. هم از دست این دنیا.
یه وقت هایی وقتی داریم برات می نویسیم به این فکر می کنیم که تو رفتی و ما موندیم و یه جورایی ازت بالاتریم. ولی چه فکر احمقانیه. مگه نه؟ فاصله ما و تو فقط یه پلک زدنه. یه لحظه میگن باید برید بدون اینکه ازمون نظرمون رو هم بخوان و بپرسن.
راستی رفیقت قذافی هم گور به گور شد هنوز دارن دنبال امام موسی صدر می گردند هنوز خبری نیست. ناقلا خدانکرده اونجا که پیش ما نیست که به ما نمیگی؟ اگه باشه به ما نگی خیلی بدی. ایشالله که اونجا نیست.
یادش بخیر می دونی یاد چی افتادم؟ یاد اون شب بارونی آبان پارسال که واسه اینکه تنها نباشم و درد عشقی که کشیده بودم از یادم بره پیشم موندی شب تو خونمون. یادش بخیر چقدر از دستت خندیدم. همین جا که الان دارم برات تایپ می کنم خوابیدیم. با همین کامپیوتری که دارم باهاش کار می کنم کار می کردی. ای خدا کاش بازم بیای پیشم. دلم برات تنگ شده رفیق.
میدونی الان دارم یه آهنگ محلی گوش می دم که منو می بره تو رویا. آهنگ محلی کرمانجی که ته احساسه و بادلم سخت بازی می کنه. ترجمه شو بلد نیستی بهت بگم « ابرها می غرند.گله بزها زار می زنند. خدایا از یارم خبری نشد. ابرو کمان بی مروت تنهایم گذاشت. خدایا از یارم خبری نشد... نمی دونم از وقتی از اینترنت گرفتم همش یاد تو می وفتم. دلیلشم به خاطر همون چیزیه که منو تو می دونیم. بهتره خودمم دربارش زیاد فکر نکنم.
فعلا میرم دوباره برات فاتحه می خونم عزیز. دعامون کن
محسن صفری
امام جواد(علیه السلام)
هرکس بالای قبر مومنی حضور یابد و رو به قبله بنشیندودست خود را روی قبر بگذارد و هفت مرتبه سوره اناانزلناه بخواند از شداید و سختیهای صحرای محشردر امان قرار گیرد.
سید خیلی دلم برات تنگ شده خیلی خدا رحمتت کنه
میرزایی
سلام
چندي پيش خبرنگاري به سردار باقرزاده گفته بود ما هر وقت شما را مي بينيم ياد " شهدا " مي افتيم وسردار از اين تبادر ذهن خوشحال شده بودند.....
حالا من نيزلحظاتم كه معطر به ياد ائمه اطهار(عليهم السلام)، خصوصا امام عصر(عج) و امام رضا(ع) مي شود شما را بسيار ياد مي كنم.
اين روزها كه عيد ميلاد امام رئوف ، امام رضا(ع) است يادتان همراهم است چرا كه نام شما و امام رضا(ع) تا همـيشـه به هم گره خورده است. مسافر مشهد الرضا بوديد كه مسافر هميشگي سفر آخرت شديد.
اين يادآوري شايد بيشترش براي است كه بدانيم ما نيز در آينده اي نامعلوم به شمايان ملحق مي شويم . اميد كه در دنياي باقي نيز دوستدار و همنشين خاندان رسول خاتم (ص) باشيم.
حسيني
یه چند وقت نتونستم بهت سربزنم. خوب ببخشید. چرا دلگیر میشی؟ ولی خدایی چندبار برات فاتحه فرستادم. الانم دارم تو دلم فاتحه می خونم برات. راستی این فاتحه ها به جایی هم برمیخوره؟ یعنی انقدری کارتو حل می کنه که صبح تا شب برات بخونیم؟ یانه، کار خاصی انجام نمی ده؟ اگه کار راه اندازه به جون تو سعی می کنم هر روز برات بخونم.
یه چند روزیه کارم خیلی سخت شده. انقدر سخت که حتی مشکلات روحی که قبلا ها تموم ذهنمو درگیر می کرد و هر لحظه به تپش قلب می انداخت، برام تفریح شده و فقط بهشون می خندم. جدی هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر فعال بشم. البته گوش شیطون کر. بگو ماشالله.
راستش امروز بعد از کار از دم حرم رد شدم. آخه دیشب بی بی و آیت الله بهجت که سرقبرشون بودم یه مشکل مهم ام رو حل کردن و نذاشتن پیش کسی محتاج بشم. دمشون گرم از آقایی و خانومی هیچی کم ندارن به مولا. حضرت معصومه(س) قربونش برم دریای کرمه. باور کن امکان نداره چیزی ازش بخوای بهت نده. آره می گفتم امشب داشتم رد می شدم وایسادم سلام دادم و بخاطر دیشب کلی ازشون ممنون دار شدم. رسیدم خونه دیدم دختر عم ام و شوهرش و خواهرم و مادرم دارن با یه حال و هوای خاصی با هم حرف می زنن. نشستم بغلشون دیدم از همون چیزی که می ترسیدم سرمون اومده. شنیدم دکترا زن عموم رو جواب کردن. بنده خدا تازه جوونه. حالم بهم ریخت اصلا قاط زدم.
ببخشید نمی تونم دیگه ادامه بدم شرمنده. حالم بهتر شد بقیه شو می نویسم. تو رو جون مادرت براش دعا کن. رفیقای من همتون براش و برای همه مریض ها دعا کنید. محتاجیم به دعای خیر دوستان.
محسن صفری
بسم رب الشهدا
باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسم ها را می خواند:
اصغر پورحسن
پاسخ آمد: حاضر
قاسم هاشمیان
پاسخ آمد: حاضر
اکبر لیلازاد
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند
اکبر لیلازاد
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او اینجا بود
اینک اما تنها
یک سبد لاله ی سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد!معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود
زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت
همه پاسخ دادیم: حاضر
ما همه اکبر لیلا زادیم
خدا توفيق دهد فردا در مراسم تشييع شهداي گمنام شركت مي كنم.حتما رفتگان رانيزيادمي كنم.مخصوصا شما را که رجای واثق دارم از ارادتمندان به شهدا بوده اید.اميد كه شفاعتشان در روز بي كسي و تنهايي نصيبمان شود.
حسيني
كسالت چند روزه باعث شد تاسالگرد تولد آقاي سيد محسني را با تأخير يادآور شوم...
ما همه از خدائيم و به سوي او بازمي گرديم « انا لله و انا اليه راجعون»
جناب سيد محسني بزرگوار!زندگي جديد بر شما مبارك ،انشاءالله كه همنشين شهداي حماسه ساز كربلاي سال ۶۱هجري باشيد.(اللهم آمين)
حسيني
با یه گریه ساده به دنیا بله گفتی
ببین تو آسموناپر از نور وپرندس
توقلباپرعشقه،رولبهاپرخندس
میرزایی
سلام چطوری. عید هم تموم شد و فردا باید دوباره باید بریم سرکار. راستی خبر داری که دیگه از آینده فرستادنم بیرون. دیگه راحت شدند دیگه نه سید محسنی هست ونه محسن که مخشونو بخوره. خدایی از دست جفتمون راحت شدن. پارسال همین موقع ها بود که قرار بود مارو از هم جدا کنن تا زیاد اونجا اذیتشون نکنیم. تو رو بردن جای دیگه من رو هم فرستادن بیرون. خیلی روزهای خاصیه نمی دونم چه حالی داشته باشم. چون جای جدیدی که رفتم برام هنوز خیلی مانوس نیست البته خوب شرایطش بهتره ولی آینده روشن رو هم خیلی دوست دارم و دوست نداشتم اینجوری برم از اونجا.
ولش کن حوصله ندارم با گلایه هام حوصله تورو هم سر ببرم. راستی از حساب کتاب اونور چه خبر؟ خبری هست فعلا یا تو هم مثل اون دختره توی پنج کیلومتر به بهشت زهرا توی صف هستی و بلاتکلیفی. شاید یه لنگ و یه پا دم برزخ وایسوندنت.خدایی مسخره نمی کنم چون هممون باید بیایم پیشت و شوخی بردار نیست ولی خوب دیگه چون جنبه شوخی داری بهت میگم اینارو. به دل نگیر.
راستی وبلاگت هم به روز می شه و مثل اینکه دیگه چراغ این صفحه رو بعضی ها روشن نگاه داشتن و دیگه نیازی به ما نیست البته ما هم اگه زورمون و عقلمون بکشه یه چیزایی می نویسیم برات. برام تو این روزها خیلی دعا کن چون واقعا سردر گمم و نمیدونم چی درسته چی غلط. الان باید تصمیماتی بگیرم که خیلی توی زندگی آیندم نقش داره. یه سری تصمیم ها که شاید یه هفته بیشتر برای گرفتنشون وقت نداشته باشم و در ضمن هیچ ربطی هم به هم ندارن.
این چند روزی که برات ننوشتم چون دیدم هر روز وبلاگت راه به روز می شه دست نزدم چون گفتم بزار دوستان کارشون رو انجام بدن و مطالب ماه رمضونی برات بگذارن. من هم یه موقع هایی سر می زدم ولی نمی نوشتم چیزی. راستی از حبیب که خبرداری؟ میگه برنا هنوز یادت می کنه می گه سید کوش، باباش کوش. به حبیب گفتم شاید یه شب خواب تو رو با باباش دیده بوده که دنبال شما می گشته. خدا جفتتون رو بیامرزه.
تو هم یه جورایی مثل خود منی خیلی جاها سر خواستن و نخواستنت دعواست. خواستنت به خاطر شوخ طبعی و مهربونیت و کار انجام دادنت، نخواستن هم به خاطر زبونی که خیلی ها از چرخشش احساس خوبی نداشتن. نمی دونم اون دنیا خوب شدی یا نه و باز هم داری به خدا هم انتقاد می کنی که مثلا چرا؟... پسرم اونجا شوخی بردار نیست اگه توی ایران این حرفا رو زدی و کسی باهات کاری نداشت اونجا جای پررو گری نیست و بشین سرجات و فقط گوش کن. یهو دیدی صرب داغ ریختن تو حلقت ها...........
خوب زیاد سرتو درد نمیارم راستی میرزایی هم بچه دار شده. یادته تازه زن گرفته بود؟ انگار همین سه سال پیش بودا....... . آره عزیزم ببین مردم زرنگن مثل من و تو نیستن که سی سالشون بشه و زن نگیرن. میرزایی استعدادشو داشت و با توکل به خدا و زحمت مربی ها و دعای خیر مردم آخر زن گرفت و به سرعت بچه دار شد تا نشون بده اراده چه نقش مهمی توی موفقیت افراد داره. من و تو هم چون اراده میرزایی رو نداریم باید فقط همینجوری با مامان و بابا و علی طباطبایی باشیم. فعلا کاری نداری حاجی ما رفتیم. به قول این دخترای تهرونی فعلا بای عزیزم![]()
سلام آقاي سيد محسني، از دعايي كه سفارش داده بودم و انجامش داديد بي نهايت سپاسگذارم. ديشب با زهرا تماس داشتم جوياي حالش شدم الحمدالله حالش بهتر بود و علي رغم شيمي درماني روحيه اش عالي بود.بعد از اينكه صحبت هايمان تمام شد و برايش آرزوي صحت و سلامت كردم پيامي برايم ارسال كرد: «... مگر مي شود يك سيد برايت بغض كند و لباس عافيت نپوشي؟ بدترين سرطانهاي دنيا با توسل به امام حسن(ع) به شفا بدل مي كنم...»باز هم ممنون كه دعايمان مي كنيد.اجابت اين دعاها برايم غريب نيست هر وقت بر مزار پدربزرگ عارفم حاضر مي شويم مادرم خطاب به روح حاضر و ناظرشان مي گويد: آقا براي سلامتي و موفقيت بچه ها دعا كن! و عجب هم گيراست دعاي برزخيشان .
راستي خانم رحيمي در اين ماه مبارك برايتان سنگ تمام گذاشته،چه قلم وبيان زيبايي دارند.نميشناسمشان ولي پيداست بسيار با محبتند و قدرشناس.اجر تكريم و مهرباني شان با حضرت صديقه(س).
حسيني
امسال هم نمایشگاه شلوغه.یادت میاد چند سال پیش قرار بود بیای نمایشگاه کمک من یک خط ذر میون میومدی؟سید دلم خیلی برات تنگ شده جون هرکی دوست داری یه سری بهم بزن. امشب شب قدر بازم دعا میکنم برات توهم برام دعاکن.
دوستت دارم میرزایی
عطر دل انگيز بهشت درشامه جهان پيچيده است …
آقاي سيد محسني اولين ماه رمضاني است كه ميهمان دنيايي خداي مهربان نيستيد و ميهمان هميشگي رحمت رب العالمين شده ايد.شمايكي از خوباني بوديد كه مطمئناًمعنويت رمضان برايتان حلاوتي ديگر داشته است.اميد كه برخوان اهل بيت(عليهم السلام)ميهمان باشيد.(آمين)
آقاي سيد محسني !دوستاني كه به اين خانه كه به نام شماست سرمي زننددر انتهاي دل نوشته هاشان از شما التماس دعا دارند بي شك به سبب انتسابتان با خوبان عالم است كه مي خواهند دعايشان كنيد .من هم ملتمس دعايم! براي يكي از بهترين دانشجويانم كه ازحاضرنشدن درجلسه امتحان پايان ترم ناراحتش بودم وديشب تماس گرفت و علتش راگفت:اينكه يكماهي است گرفتار سرطان شده و …
ودر انتها مي خواهم از "دعا " رمز مشترك ميان انسانها و فرشتگان استفاده كنم و صاحب الامر حضرت ولي عصر(عج)،عزيزي كه شاهد، بر اعمال و رفتار ما هستندرا شفيع قرار دهم و بگويم: مولاي من!دعايمان كن كه خوب باشيم چرا كه شنيده ام ياران شما شگفت انگيز نيستند "خوبند"وانسانهاي خوب از ديگران به خدا نزديكترند…
اول رمضان المبارك ۱۴۳۲،مرجان سادات حسيني
حقیقتش من وقتی آخرین مطلبمو برای سید توی وبلاگ قراردادم یکی از دوستای عزیزمون مطلبی رو به عنوان تذکر این مطلب که شناخت شما(صفری) از سید ممکنه درست نباشه و آسیاب به نوبت و از این چیزها رو برای ما گذاشته بودند که واقعا معنیش رو نفهمیدم و آقای احمدی نژاد هم فرموده بودند که چرا نمیگم که انقدر باهم اختلاف داشتیم الانم در مقام ارائه پاسخ کوبنده به ایشون نیستم اما باید به یه سری از مثال اشاره کرد.
اول: هدف از راه انداختن این وبلاگ این بود که خوب ما دوست عزیزی رو از دست دادیم که ممکن بود درجه دوستیش با هرکدوم از ما در مقاطعی کم و زیاد بود ولی مهم این بود که همه دوستش داشتیم و خواستیم که توی این فضا با اینکه کنارش نیستیم ازش یادی کنیم و خاطرات خوشمون و یا درد دلهامون رو باهاباش مطرح کنیم.
دوم: توی این وبلاگ عده ای از دوستان مطالبی منتشر کردن که خوب به واسطه این وبلاگ با اونها هم افتخار دوستی پیدا کردیم.
سوم: خیلی وقت ها دل تنگی هامون رو واسه سید نوشتیم و مطمن بودیم که هم سید می بنینه اونا رو و هم خدای سید. به خاطر همین خیلی بی شیله و پیله براش نوشتیم و توی این نوشتن هم قرار نیست به هم خرده بگیریم که چرا اینجور یا اونجور گفتی٫ چون همه ما باید به عقاید و نظرات همدیگه احترام بذاریم.
چهارم: هدفی که شاید خیلی از عزیزانی که این وبلاگ رو راه انداختن هم در بدو راه اندازی به اون توجه نداشتن و بعد از یه مدتی همه ما متوجه اون شدیم٫ درسی بود که سید با رفتن ناگهانیش به همه ما داد و اون درس٬ درس بی ارزش بودن این دنیا و ارزش رفاقت و دوستی ها بود که همه ما دیدیم که چه جوری ممکنه به همین راحتی دستمون از دست هم جدا بشه بدون اینکه حتی یک دقیقه قبلش بهش فکر کرده باشیم.
من توی این مطلب قصد نصیحت ندارم ولی دوستای خوب من هرچی که درباره سید می گیم فقط درد دل ها و دل گویه هایی هست که شاید خیلی های دیگه ازش خوششون نیاد و باهاش موافق نباشن ولی اینجا باید به جای دعوا و کری خوندن برای هم بیشتر به فکر تقویت دوستی ها و تمدید برادری هامون بشه و بدونیم که این دنیا ارزش حتی یک لحظه دلخوری دوستان ازمارو نداره.
سید با من خیلی دوست بود یا با فلان کس یا بهمان کس این مهم نیست مهم اینه که همه ما میشناختیمش و دوستش داشتیم البته شاید توی زنده بودنش هم خیلی باهاش دعواهم کردیم که بازم مهم نیست ولی الان وقت اون نیست که از تلخی ها بگیم و به هر بهونه بخواهیم به هم بی حرمتی کنیم.
اگر احساس کنم این وبلاگ به جای تقویت دوستی ها و حلقه دوستای سید که هر چند روز یه بار دورهم جمع می شن٬ داره محلی برای گردن کشی و اظهار فضل و از این مسایل می شه بهتره دیگه این وبلاگ رو باز نکنیم چون باید مطمن باشیم سید از دست ما ناراحت میشه.
ممنون دوستان عزیز
خاک پای دوستان مخالف و موافق
محسن صفری
حرف نزن - هیچی نگوو
بیا این سفارش داستان کوتاه کوتاه رو بردار دیگه / سفارش میدی میری پی کارت؟
چرا زنگ نمیزنی تشکر کنی؟ بابا وقتش تموم شد بیا جمع ش کن دیگه ...

راستی همایش مسال نه دعوایی بود نه داستانی نه اتفاق قابل بحثی نه گروه حفاظتی و ... خیلی آروم بود خیلی.
خداییش جات خیلی خالی بود. اها راستی عماد هم بودش مثل خودت تبیعد شده قسمت هنری بنده خدا :).
راستی سید این محسن صفری از وقتی رفتی خیلی دم از رفاقتت میزنه . اصلا مشکلاتی که با هم داشتید رو نمیگه فقط میگه سید دوستم داشت و ... ، یه جوری حالیش کن و تکذیب دیگه به هر حال من که میدونم چه جنگ لفظی با هم داشتید که .
مزاحمت نمیشم عزیز / بازم من میام پیشت اما تو خیلی نامرد شدی ها دیگه بهم سر نمیزنی.
فعلا بای
محمداحمدینژاد شلمانی
یه چند روزی نبودم یعنی انقدر کارداشتم که دیگه یه لحظه هم نتونستم به فکر این بیافتم که برات چیزی بنویسم ولی خب نه اینکه فکر کنی بیادت نبودم که خودتم میدونی بودم ولی نمی تونستم بنویسم.
خوب ولش کن این حرفا رو اصل حالت چطوره. سوختگی هات بهتر نشد؟ سرت چطوره؟ نه خیلی عجله نکن طول می کشه تا کاملا خوب بشی مثل من که دکترم گفته ۴ تا ۵ ماه دیگه طول میکشه ورم چشمام خوب بشه که خودم البته بعید میدونم.
راستی یه چیز بگم؟؟؟
تو این چند وقت موجودات آدمای عجیبی که تو خوب می شناسیشون به پستم خوردند. یه چیزایی میگفتن که با عقل من و دوستای دیگه ات جور در نمیومد.خودت خوب میشناسیشون ولی ما که تازه افتخار آشنایی باهاشون داشتیم یه چیزایی دربارت میگفتن که راستش نه من نه بقیه هیچکدوم باورمون نمی شد.
والله راستیاتش یکی دونفرشون خیلی ازت تعریف می کنن. نمی دونم اینا دربارت اشتباه می کنن یا ما تورو نشناختیم. تو اینش خیلی موندم. اگه سید محسنی همون باشه که ما دیدیم پس اینا چی میگن! اگه اونی باشی که اونا میگن پس ما تو این چند وقت با کی دوست بودیم؟
همچنین میگن سید محسنی اسوه چنین بود و چنان بود و اینجور بود و اونجور بود که خدایی انگار ما چند وقت با مرحوم بایزید بسطامی دوست بودیم و خودمون خبر نداشتیم.
البته این وسط یه چیزی هست که می تونه این معما رو حل کنه و اونم دل پاکت بود که خدایی داشتی. نه خدایی داشتی. دلت پاک بود بچه خوبی هم بودی البته شیطونی های خاص خودتم داشتی ولی نمی دونم شاید نیمه پنهانتو به ما نشون نداده بودی.
سید جون رفتن خاطره بدی برای من بود و اومدن بعضی ادما رو بعدا بهم نشون دادی که دیدم تو فقط اون چیزی نبودی که ما میدیدیم. وقتی می گفتن که مثلا چنینی و چنانی توی دلم خندم میگرفت ولی خوب یهو به خودم اومدم که نکنه اونا راست میگن و من و حبیب توروخوب نشناختیم.
فعلا در همین فکرام شاید به جواب سوالام برسم فعلا بای
راستی شب برای شادی روحت صلوات. اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهشم که باید گفت.
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدالله رب العالمین، الرحمن الرحیم مالک یوم الدین ایاک نعبدو ایاک نستعین اهدناالصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم والضالین.
بسم الله الرحمن الرحیم. قل هوالله احدالله الصمدلم یلد ولم یولد و لم یکن له کفوا احد. سه بار
خوب روحت شاد شد؟
الحمدالله فعلا رفتیم تو اون روحت که ایشالله همیشه شاد باشه صلوات
محسن صفری
آسـِـدعلی!
امسال بار و بنه را بی تو بستیم و رفتیم همایش (پارسال با هم وسایلمونو جمع کردیم و رفتیم ...)
اتاقمان چقدر بی تو سوت و کور بود (یاد سروصدا و داد و بیدادها و دعواهایت به خیر...)
صدای خنده و قهقهههای تو لابلای حرفها پنهان بود (مدام تو توی ذهنم میآمدی با آن خندههای بلند...)
چند بار درب اتاقم را بستم و چراغ ها را خاموش کردم و به بودن و نبودنت فکر کردم (نزدیک بود گریه کنم اما جلوی خودمو گرفتم...)
جای تو اگر خالی بود ولی بوی تو آنجا بود! (قیافه و هیکل ریزت جلوی چشمم رژه میرفت...)
برادرت همراه ما بود و گاهی سری به اتاق ما میزد و دلم میگرفت از دیدنش (خیلی آرام به نظر میرسید...)
راستی که خوشحال نمیشدم وقتی میدیدمش با آن چهره تکیده و غمگین (میخواستم یک فصل حسابی گریه کنم توی بغلش...)
طاقت نیاوردم و از تو و با تو بودنت را برای برادرت گفتم(...)
